روزی ابراهیم ادهم  به مناسبت این که مهمان ویژه ایی داشت  به يكي از كارگران باغ گفت :چندین انار خوشمزه و شیرین بیاور تا اين مهمان ارجمند تناول نمايد .ُ
 او هم رفت چندين انار قرمز درشت را جدا كرده و به نزد آنها بياورد.ابراهيم ادهم به اتفاق مهمان شروع به شكستن انار ها كرده ومشغول خوردن شدند ،از قضاانارهاي را که مي شکستند به قدری ترش مزه بود  که آدم نمی توانست آنهارا بخورد